قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

2543

تاريخ الفي ( فارسى )

آنها پرسيد كه : اى پسر ، من مردى غريبم و امشب به اين شهر رسيده‌ام . اكنون بسيار گرسنه‌ام و يك تنكه دارم . مىخواهم كه در اين شهر چيزى از جنس خوردنى بخرم كه اين تنكه به حال خود باز به من عايد شود و شكم نيز سير گردد . پسر بىتأمّل در جواب او گفت كه : اى غريب ، در اين شهر شكنبهء گوسفند به يك تنكه مىفروشند . تو برو شكنبه‌اى پر بخر و آنچه در حشو اوست او را بخور كه سير شوى و شكنبه را باز به يك تنكه به فروش . حسن صبّاح در دامغان ، مدّت سه سال اشتغال داشت و خلايق بسيار در آن حدود دعوت او را قبول كردند و به ترّهات او فريفته شده در مقام اطاعت و انقياد درآمدند . و چون ابن صبّاح تعريف استحكام قلعهء الموت را شنيده بود « 1 » ، داعيان چرب‌زبان را به الموت فرستاده اهالى آن قلعه را دعوت نمود . اكثر اهالى آن قلعه دعوت او را قبول نموده در مقام اطاعت و فرمانبردارى درآمدند . همچنين اهالى بعضى قلاع ديگر ، كه در آن حوالى مىبودند ، نيز به دعوت او درآمدند . و چون حسن از جهت آن قلاع خاطر خود را مطمئن ساخت متوجّه جرجان گشت و از آنجا ارادهء رفتن ديلمان نمود ، امّا از ترس نظام الملك ، كه در طلب او نهايت سعى داشت و أبو مسلم رازى را بر آن گماشته بود كه از هرجا كه باشد حسن صبّاح را به چنگ آورد ، دليرى نتوانست كرد . بالضّروره ، از جرجان عنان عزيمت [ منعطف داشت و ] به جانب سارى مازندران رفت و اهالى آن ديار را نيز به بيعت خود درآورده متوجّه ولايت دماوند گشت و از دماوند به قزوين و از قزوين به ديلمان و از آنجا به قصبه‌اى ، كه قريب به قلعهء الموت بود ، رفته در ظاهر آن قصبه به زهد و عبادت مشغول گشت ؛ چنانچه اهالى آن قصبه بتمامه آنچنان معتقد و مريد او گشتند كه الى يومنا هذا آثار اعتقاد ايشان ظاهر است . القصّه ، در اين وقت حسين قاينى ، كه از جمله دعاة اسماعيليه بود ، به ملازمت ابن صبّاح رسيده در باب رام ساختن اهالى قلعهء الموت سعى بسيار و اهتمام بىشمار نموده در اين باب يد بيضا نمود و تمامى اهالى آن قلعه را به بيعت حسن درآورد ؛ چنانچه غير از يك مرد علوى ، كه نام او « مهدى علوى » بود و او در آن قلعه از قبل سلطان ملكشاه كوتوالى قلعه را داشت ، همهء مردم به مذهب اسماعيليه درآمده دعوت حاكم مصر را به واسطهء حسن صبّاح قبول كردند . و چون مهدى كوتوال اين معنى را دانست ، او نيز از ترس اظهار موافقت ايشان كرده خود

--> ( 1 ) . الموت از لحاظ طبيعى صخره‌اى بود بلند و بزرگ با دامنه‌هايى شيبدار كه از بيشتر جوانب صعب الوصول بود ، امّا بر فراز آن پهنهء وسيعى قرار داشت كه بر آوردن ابنيهء بزرگ را بر آن ميسّر مىساخت . سالها بعد از تسخير قلعه ، حسن صبّاح مريدان خود را واداشت تا انبارهاى بزرگى در دل صخره بكنند و در آنها مقادير زيادى آذوقه ذخيره سازند ؛ - تاريخ ايران ، پژوهش دانشگاه كيمبريج ، ج 5 ، ص 406 .